بدون تو فقط یه مرده ام
يادته ؟ تو يه مسافر بودی .... يه مسافر خسته دنبال يه خلوت امن .... دل منم يه خلوت امن بود چشم به راه يه مسافر... تو اين خلوت امن لونه کردی ..گرم شدی .. آروم شدی و بدون اينکه بفهمی ، بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ... تو روزای که آغوشم نيازمند حرم نفس هات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات ... نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات .. حالا يه پيله خاکستری دور خودم و تنهايی هام کشيدم و دارم آروم آروم تو انزوای محض فراموش ميشم .. اين پيله رو دوست دارم .. چون ميدونم ديگه هيچ مسافری سراغ يه پيله خاکستری نمی ياد وقتيکه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار ميشوند بياد آرزوهای در خاک رفته .آه سوزان از دل بر ميکشم و غمهای کهن روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده ميکنم . بيدار ميشوند .افسرده و نااميد بدبختيهای گذشته را يکايک از نظر ميگذرانم و بر مجموعه غم انگيز اشکهايی که ريخته ام مينگرم .و دوباره چنانکه گويی وام سنگين اشکهايم را نپرداخته ام بيرون ميرود. زيرا حس ميکنم که در زندگی هيچ چيز را از دست نداده ام. خفته را به رنگ طلایی در می آورد. وا داشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد. خود روشن کرد .اما افسوس.دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت .با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد. خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور» خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن» مامان میگه،«کلم بخور،حبوبات و هویج بخور» ولی خدا به ما هوس بستنی شیرهای داده خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار» خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نکن» مامان میگه،«ساکت باش،خوابه بابات» اما خدا به ما درسطل آشغال داده که میشه باهاش شترق صدا داد خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستکش هات رو دست کنی» خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی» نوازششون کنیم خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور» شده قشنگ داده،چه جور! زندگي مثل بازيه حكمه. مهم نيست كه دست خوبي نداري! مهم اينكه كه ياره خوبي داشته باشي، اينطوري شايد بتوني بازيه باخته رو ببري . . . وقتي عشقت رو از دست دادي ديگه سعي نكن به دستش بياري چون اون درست مثل چيني شكسته مي مونه كه حتي اگه بندش هم بزني ديگه به زيبايي گذشته نيست . . . " این جمله رو واقعا قبول دارم . چون خودم امتحانش کردم ................." اگر کسي را دوست داشته باشي ، نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن . . . گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیست. گفتم که مرا دوست نداری گلهای دل من مسئلهای نیست ... گفتمش یک بوسه خواهم از لبت ، گفتا مخواه من بدهکارت نیم کزمن طلبکاری کنی گفتمش یار وفادار توام ، گفتا بس است من وفا کی از تو خواهم تا وفاداری کنی گفتمش شد ارغوانی چهره ام از هجر ، گفت می توان با اشک خونین چهره گلناری کنی گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ، با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد، گفتمش : که زندگي اين است دريا چيست پس؟! گفت:با لحني گران......دريا سراب زندگي است........ !؟ از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟ چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟ دریا در مقابل سوالم گریست! امواج هم گریستند... آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند! کاش میشد که در این قرن عجیب همه بودند به خوش بویی سیب سیب یعنی که تو زیبا هستی تو رباینده دلها هستی سیب یعنی اثر بوسه ای ناز روی لبهای ترک دار نیاز سیب یک واژه تو خالی نیست پر عطر است گل قالی نیست معشوق یعنی کسی که هم دوسش داری و هم دوست داره یعنی کسی که همیشه با تو هم احساسه در لبخند و اشک تو شریکه معشوق یعنی کسی که با نگاهش با حرفش و با سکوتش به تو احساسای قشنگ دنیا رو هدیه میده معشوق یعنی کسی که تو رو دوست داره نه به این خاطر که فلان روز فلان محبت بهش کردی نه به این خاطر که خوبی و بهش خوبی کردی فقط به این خاطر که..... دوستت داره بدون هیچ دلیلی شاید دلیلش در دایره ی لغات جا نمیشه و شاید اصلا دلیلی وجود نداشته باشه کاش بشه تو این غبار روزگار و از پشت نقابای رنگارنگ یه دوست واقعی رو پیدا کرد. معشوقی که وقتی با برق نگاهش با تو حرف میزنه و آرامش تمام وجودتو در بر میگیره. معشوقی که خیلی وقتا دلت می خواد بهش بگی که چقدر دوسش داری ولی چون فکر می کنی هیچ کلمه و هیچ جمله ای نمی تونه اون احساسو وصف کنه و بهش بگه از گفتنش پشیمون میشه..... معشوقی که کنارش ثانیه ها با انرژی خاصی جاشونو به ساعت ها میدن و وقتی نیست انگار اصلا حرکت نمی کنن معشوقی که داری وقتی با ماه آسمونیت حرف میزنی همون ماهی که همیشه از آرزوهات براش می گی..... بهش میگی که کاش الان کنارت بود و در تماشای ماه و آسمون شریکت میشد معشوقی که به خاطر وجودش زندگی کردن رو دوست داری دوستی که ...... و در آخر..... به امید آنکه روزی رسد که همه ی دوستی ها تا آخر ادامه داشته باشه. داستان جالبیه حتما بخونید دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. اما توی آن جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم ،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. اشکهایم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و بعدش ............................... همون لباسیو پوشیدم که روز تولدم برام خریده بود . همون عطریو زدم که خودش بهم داده بود و همون نوع ارایشیو کردم که خیلی دوست داشت .............. بهترین تصویر باشه . همون باشه که دوست داره ................... منو ببره پیشش(مثله همیشه) نشی ......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟............................... .............................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟........ .......................................................... ....................؟..................................................؟[تعجب] شکسته] (کاش اون لحظه ............) واقعیه) نمیدونستم باید چی کار کنم . یه کم نگاش کردم و بعدم رفتم ......... و یه اه از ته دل کشیدم هر چی تو بخوای ..........فقط تنهام نزار دیگه اون روز تحملشو نداشتم قرار شد بریم خونه هروقت اروم شدیم قرار بزاریم ساعت ۱۲ اومدم خونه هیچکس خونه نبود(اخه بابا مامانم شاغل اند . داداشام هم که معلوم نیست کجا بودن ) تا ساعت ۲ فقط فکر میکردم ساعت ۳ باهاش قرار گذاشتم دیدمش و کلی باهاش حرف زدم . مطمئن شدم زنشو اصلا دوست نداره و به خاطر بابا مامانش مجبور شده تا ۲ ماه بعدش باهم دوست بودیم ( من دیگه دوسش نداشتم فقط می خواستم کاری کنم که زنشو دوست داشته باشه . باهاش قرار می ذاشتم . می رفتیم بازار و من مجبورش میکردم هر روز بهترین چیزارو برا خانومش بگیره . من مجبورش کردم......... اما خوشبختانه بعد از ۲ ماه بدون این که من بگم دیوونه وار خانومشو می پرستید. ) کم کم ازش دور شدم . من روز به روزتنهاتر می شدم و اون عاشق تر. تا کم کم اصلا فراموشم کرد اما من خیلی خوشحالم خوشحالم که حد اقل اجی فرزانه (زن خرگوشه ) مثل من نشد . خرگوشه رو از دست نداد دل من شکست اما عوضش خرگوشه دل فرزانه رو بدست اورد......................................... اخرین اس ام اس خرگوشه برام این بود : قشنگیه عشق اینه که بدونی به هم نمیرسیم . مثل عشقای اساطیری (لیلی و مجنون . شیرین و فرهاد ) امید وارم خوشبخت بشن ********************** ********************************************************************* چقدر سخته توی این مدت یه بازیچه باشی توی دست یه نفر خودتم نفهمی و عاشقش بشی تازه همه ی دنیات بشه کاش نه چشمک دیروز بود که لبخند امروز باشد و نه لبخند امروز بود که اشک فردا باشد ****************************************** تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم تو مثل شمعدانی ها پر ازرازی و زیبایی و من درپیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم تو دریایی ترینی،ابی و ارام و بی پایانی و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم ***************************************************** کاش می شد با تمام حرفها یک دریچه به صفا را وا کنم کاش میشد در نهایت راه عشق ان گل گمگشته را پیدا کنم **************************************** می توان در کوچه های زندگی پاسخ لبخند را با یاس داد می توان جای غروب عشق را به طلوع ساده ی احساس داد ****************************************************** همیشه ساحل دل های عاشق به یاد چشم دریا بی قرار است تو تا ان لحظه ای که میدرخشی تمام سرزمین دل بهار است سلام بچه ها یه سوال دارم اگه کسی میدونه بگه؟ پسری هست دل داشته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بچه ها بیان تولد انگاری دوباره متولد شدم خداحافظ ای عشق الکی و پوچ مگه ادم چند بار به دنیا میاد...............؟ از امروز فقط خرگوشه تو خاطراتم زنده ست امیدوارم خوشبخت بشن.......! اندر دل بی وفا غم و ماتم باد ان را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار افرین بر غم باد
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من دارم از درد و رنج می ترکم اخه مگه یه دختر 17 ساله چقدر میتونه .............................؟
روزای اول تو اس ام اس های اولش میگفت : تا هر وقت تو باشی منم هستم (اخه عشق قبلیش تنهاش گذاشت و رفت ..............شوهر کرد) گفتم من تا اخرش باهات میمونم به خودم قول دادم تا اخرش پاش بمونم........................ این بار اون دلمو شکست........................................!!!!!!!!!!
بهش نمیومد بی وفا باشه............! یعنی ازم خسته شده..................!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ کار اشتباهی کردم..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وووووواااااااااای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به خدایی خودت نمیدونم چی کار کردم ......................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من که همش به یادش بودم من که هروقت تنها میشدم به اون پناه میبردم(هر وقت بهش تلفن میزدم میگفت: دوباااااااااااااره تنها شدی......و من در جوابش میگفتم من هیچ وقت تنها نیستم چون یادت ، خاطراتت و ......... تو با من است) پس چراااااااااااااااااا..............؟
چرا میخوای بری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاش جوابت یکم قانع کننده بود................فقط یکم........................!
نکاتی برا بهتر فهمیدن ماجرای عشق منو خرگوشه اخه هم رفیق فابریک پسر عموهام و پسر عمه هام بود و هم پسر خاله رفیق فابریک خودم بودو با داداشم چندین مدت همکارو هم خونه بودند من اونقدر با راضیه(دوست جون جونیم)دوست بودم که همه جا با هم بودیم..... چندین بار با خاله هاش-داییش و .........شبا میرفتیم پارک و از اونجایی که اقا خرگوشه (عشق من) پسر خاله راضی بود، پس اونم میومد چندین بار با پسر عموم اومده بود خونه مامان بزرگم، حتی خونه خودمونم اومدند (با داداش و بابام کار داشتند) ما خیلی بهم نزدیک بودیم از تک تک کارای هم خواه نا خواه خبر داشتیم چیزی نبود که از هم پنهان کنیم حتی اگه خودمونم میخواستیم نمیشد اقا خرگوشه قصه ی من یه دوست داشت که چندسالی حدود 7 الی 8 سال بود که باهم دوست بودن و اسمش رضابود(من بعضی وقتاکه نمیدونستم باید چی کار کنم از رضا جون کمک می خواستم و ایشون واقعا کمکم میکرد) حتی یه بار که باهم قهر قهر بودیم، و باعث شد که اشتی کنیم........................... اما این بار رضا هم نمیدونست چی کار کنه یا نمیتونست کاری بکنه....................... ماجرایی که کاش خواب بود :
یه روز که با خرگوشه خونه رضا قرار داشتیم، رضاچند روز قبلش گفت خرگوش یه مشکلی داره که به تو هم مربوط میشه ، ازش بپرس قبول کردم طبق معمول از همون اول که خرگوش دیدم ازش پرسیم چی شده هیچی نگفت گفت به موقعش میگم با کلی خواهش قبول کرد خواستم از پیشش برم بگه ولی من بازم طاقت نداشتم با کلی اصرارقبول کرد که بگه ولی با یه شرط گفتم هر چی باشه قبول فقط تو مشکلتو بگو اخه من دارم دیوونه میشم نمیتونم ناراحتی تو رو ببینم با تمام غروری که داشت اشک تو چشماش حلقه زد................................ گفت نمیگم..!اخه میدونم ناراحت میشی.....................................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یهو توی دلم خالی شد............................................ گفت قول بده ناراحت نشی گفتم قول قول
ولی کاش نمیگفتم کاش زبونم لال میشد انقدر اصرار نمیکردم کاش ................. کاش.................... کاش.......................
گفت با اصرار مامانم اینا نامزد کردم نامزد که نه....................فقط در حد حرف زدن بوده................ خشکم زد............ انگارتمام دنیا با همه سختی هاش رو سرم خراب شده بود
پا شدم نشستم پشتمو کردم بهش با این که اصلا نمیخواستم گریم گرفت
قول داده بودم ناراحت نشم پس نمیخواستم فکر کنه زدم زیر قولم
پا شد نشست................. سرمو گذاشت رو پاهاش با یه دستمال اشکامو پاک کرد گفت از دست من ناراحتی اشک میریزی؟
گفتم نه.......................فقط بهش حسودیم میشه........خوش به حالش نگام کرد هیچی نگفت بازم نگام کرد
میخواستم ولی نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم
ولی سعی کردم
پا شدم
مانتو و روسریمو پوشیدم گفتم باید برم دیرم شده
میدونست ناراحتم
گفت ببخشید........ناراحتی..........؟
تو اوج ناراحتی گفتم نه.............................!!!!!!!!(مگه میشه عشقمو ازم بگیرن و خوشحال باشم.........)
خداحافظی کردم
منو تو بغلش گرفت .........بوسیدم.............گفت ببخشید
گفتم باشه و از ته دلم بخشیدمش
از خونه زدم بیرون
تو راه مثل دیوونه ها بودم اصلا نمیفهمیدم دارم چی کار میکنم فقط به گذشته فکر می کردم چه روزای خوبی بود
زنگ زد گوشیو برداشتم گفت دیگه بهش فکر نکن گفتم باشه گفت جون من قسم بخور بهش فکر نکنی جون هر کسیو قسم میخوردم به جز اون اخه میترسیدم بزنم زیرش و بهش فکر کنم ساعت 11 صبح بود قرار شد فقط تا ساعت 12 بهش فکر کنم ..............اما مگه میشد.......مگه میتونستم (من هنوز بعدز یک ماه همش دارم به اون فکر میکنم)
اومدم خونه مامانم از سر کار اومده بود داشتم میترکیدم تحمل کردم، ناهار خوردم، .........اما دیگه نمیشد
رفتم حمام نشستم واسه دل خودم کلی گریه کردم.........................
اون روز بدترین روز زندگیم بود
ولی حتی یه ذره از عشقم بهش کم نشد
با این که بهش قول دادم ولی بازم نتونستم بهش دروغ بگم فرداش پرسید هنوز بهش فکر میکنی؟ منم جریان حمامو گریه هامو و ................ براش گفتم
بعد از کلی حرف با هم تصمیم گرفتیم تا اخر عمرمون مثل یه خواهر برادر خوب باشیم از اون روز به بعد دیگه بهش نگفتم خرگوش گفتم داداشی
حالا من 3 تا داداش دارم
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع کوه صبرم نرم شد چون موم از دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند دلم خیلی گرفته نمیدونم چی کار کنم فقط می تونم گریه کنم و افسوس بخورم که چرا گذاشتم بری چرا گذاشتم پر بکشی دور از نگام هر جا که می خوای بری چرا نمیخوای باور کنی که من دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منی که نگاتو میپرستیدم اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم چرا این همه دوست دارم تو میدونی اگه میدونستی چرا رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا بی معرفت تنهام گذاشتی؟؟؟؟؟؟ چطور دلت اومد؟؟؟؟؟؟؟ اون دلی که من میشناختم ظریف تراز قلب یه عاشق وروان تر از اشک اون بود تو رفتی حالا شما نظر بدین من با این عشقی که نه می تونم ازش دور باشم نه می تونم باش باشم چی کارکنم ؟ تحمل پرسيدكه دشوارترازمرگ چيست؟عشق گفت: فراق يارازهمه دشوارتراست اي جانانه گاهي هم عابرخزان برآن سايه مي افكندپس روزگاري كه وجودم رادراين جهان حس نكردي کاش می دانستی چقدر تو را دوست دارم کاش می دانستی شب و روز ، لحظه به لحظه به یاد تو هستم کاش می دانستی که تو تمام هستی منی و این دنیا را بدون تو نمی خواهم عزیزم باور کن که دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی و . . . ای کاش میگفتی که چرا دلم رو شکستی (¯`·´¯)(¯`·´¯) شب را دوست دارم بخاطر تاريکی.... تنهايی را دوست دارم بخاطر فکر کردن ... تو را دوست دارم بخاطر چشمانت... تو میگی بارون رو دوست داری اما وقتی بارون میاد چترت رو باز میکنی تو میگی باد رو دوست داری اما وقتی باد میاد پنجره ها رو میبندی تو میگی آفتاب رو دوست داری اما وقتی می تابه پرده ها رو می اندازی حالا فهمیدی که چرا میترسم وقتی میگی « دوستت دارم » ؟!! تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت رابخورم کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروزچشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم بگذار که در حسرت ديدار بميرم در حسرت ديدار تو بگذار بميرم دشوار بود مردن و روي تو نديدن بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ در وحشت و اندوه شب تار بميرم بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب در بستر اشک افتم و ناچار بميرم ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست تا از غم عشق تو دگر بار بميرم تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم بگذار بدانگونه وفادار بميرم ......................................................................................................................................... شراب را دوست دارم چون رنگ خون است رگ را دوســت دارم چون به قلـــب راه دارد بـــیــا بـــا افــق مهربانی کنــــیــم بــــــیـــــــا تــــــــوی نقاشی قلبمان تو عشق من هستی تمام افکارم را درک می کـنی کارهایم را درک می کنی تو همانی که زندگیم را به دستانش می سپارم تو همــانی که می خواهــم همیشه در کنار او باشم تو عشق من هستی پس از دیدار تو همواره شادمان بوده ام ولی دائم در نگرانی نگران اینکه شایدازمن ناامیــدشوی نگران اینکه دوستیمان به پایان بـرسد نگران اینکه از بودن با من شاد نبــاشی نگران اینکه شایدبرای تو اتفاقی بیفتـد عاشق توشده ام وشایدنگرانی فراوان مــن بی تومیشه زنده بودنمیشه زندگی کرد در بين هــــــــزار پونـه آن کس که مرا اگر عشق تو نبود:
چشم من همچون ابر مثل ابري انبوه آنقدر ميباريد تا جهان خانه ي ظلمت مي شد
اگر عشق تو نبود: لب من چون گل پژمرده ي باغي مي شد و لب از بوسه تهي
اگرعشق تو نبود: كوچه ها قصه ي سرد،خانه ها لانه ي زرد، چشمه ها خاكي و خشك ودر انديشه ي بيهودگيم ناگهان ميمرد در چشم تو حیرانکده شايدم يه روزي همه آدما فهميدن که چقدر جاي احساس توي قلبهاشون خاليه.گاهي وقتا فکر ميکنم يه اتفاقي جلوي راه ادما سبز مي شه تا اونا ب من باور دارم که قلب ادم اونقدر بزرگ هست که جا واسه دوست داشتن درسته که دوست داشتن ؛اونقدر بزرگه که تو هيچ قالبي نمي تونه جا بگيره اما قلب مي تونه احساسش کنه چون با احساس کردنش ؛ضربانشو کسي چه مي دونه شايدم هنوز اينقدر روحمون بزرگ نيست که بتونيم باور کنيم که مي تونيم با گفتن يه کلمه کوچيک دل خيلي ها رو شاد کنيم.آخه اينروزا دل آدما خيلي گرفتس ؛آسون شاد نميشه. اما کسي که دلو داده راه شاديشو هم نشون داد. چرا هرکسي که از عشق؛دوست داشتن و احساس حرف ميزنه ميگن روياييه.ميگن خيلي رومانتيک فکر مي کنه. مي گن با احساسات لطيف که نميشه زندگي کرد!و يا خيلي چيزاي ديگه ميگن.... اما اين گفتنا همش يه بهانه ست...بهانه اي از جنس ناباوري ...از جنس اون چيزيکه نمي ذاره حرفاي قلبامونو بگيم! بياييد باور کنيم که اگه آسمون قلبامونم مثل آسمون شهرمون تيره شده و ديگه آبي نيست اما اصل ؛زمين قلبامونه که بايد هميشه خون عشق توش کسي چه ميدونه شايد هممون يه روز به اين باور رسيديم که مي تونيم .......................... ادامه داستان را در ادامه مطلب بخونید ولی خداییش بخون که واقعا محشر من که خوندم تا ساعت ها متحیر این عشق بودم نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی درگوش هم پچ پچ می کردنو
بخون و نظرتو راجع به این داستان بگو خوش به حالشون....................! تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . به او جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها را با خود مي کشم و ميدانم که لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد . دلتنگتم.......! برام مهم نیست که در موردم چی فکر میکنی سلام بچه ها.............................! بعضی وقتا ادم دلش میسوزه چون دارن اصلا ازش تو همه ی دنیا ثابت شده که اگه میخوای باید عشقت رو از هر نظر ارضا کنی و به حد کمال برسونی. چه عاطفی و من شدیدا به این جمله اعتقاد دارم این که من ازش لب میگیرم ، خودتون خوب میدونین که بیرون پس اگه من نتونم همه ی نیازهاشو برطرف کنم ، این یه سیاست زنونست که اقایون ازش یکی از دلایلش همینه که فقط هیچ توجهی نکردی وهمین باعث فاصله بین شما شده اطراف من پر از عشق های پاکی که و دیگه نیازی به این که من یه عاشقم و معشوقم رو از هر نظری ارضا کردم و دارم به کمال این طوری جیگر طلای من مطمئن که هر وقت از همه ی هست که بهش نه این طوری دیگه دلهره ندارم که دخترای چون میتونم با سیاستم کاری کنم که فقط من براش ما همیشه تو ی قرارامون محکم همدیگر رو توی بغل و با هم تا اوج تاراج فلک سیر میکنیم ولی میدونیم این باید یه عشق پاک باشه........... امشب می خواهم دريچه خلوتم امشب نام تو را زمزمه نکند سرو بی شد.تا حالا به اين اگر روزهای ما از شمعدانی و شب بو چه ميشد اگر مثل رودخانه نام هم باز اگر ميتوانستيم سحرگاهان هم آغاز کنيم و از رود هنجره هم به دلم ميخواهد صبحگاهان بهترين واژه ها را در سبدی می (مرا براستی چه ميشد اگر شبهای من از لبخند تو چه ميشد اگر نيمه شبها سر زده به نگاه نسيم را برايم معنا را روی پيراهنم نقاشی می کردي؟ اگر تو دنيا را اگر تو مرا به خانه ات راه بدهی بيا بر سر بگيريم و دستانمان را از طراوت باران پر کنيم و در روزهايی که اسمان دلمان تو را می خوانند با همين واژه هايی که نمی توانند مهربون من ! وای داداشی ترو به خدا اخه دیگه نمیتونم بچه ها از دیروز صبح که رفته تا حالا دارم گریه میکنم وااااااااااااااااای خدایا من بدون کاش یه اتفاقی ما که از خواهر برادر به هم نزدیکتر اگه کسی تو خیابون ما رو با هم میدید ما هرشب با هم شام میخوردیم ولی دیشب من و تو ۳۰ کیلومتر یادته شب که از بیرون می امدی و مامان از دستمونشاکی بودن اخه میگفتن صدای خندتون داداشی دیشب واسه کی دردودل کردی صبح که از خواب ای خدا نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت شنيديم ه در پرده ي عشق يادته ؟ تو يه مسافر بودی .... يه مسافر خسته دنبال يه خلوت امن .... دل منم يه خلوت امن بود چشم به راه يه مسافر... تو اين خلوت امن لونه کردی ..گرم شدی .. آروم شدی و بدون اينکه بفهمی ، بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ... تو روزای که آغوشم نيازمند حرم نفس هات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات ... نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات .. حالا يه پيله خاکستری دور خودم و تنهايی هام کشيدم و دارم آروم آروم تو انزوای محض فراموش ميشم .. اين پيله رو دوست دارم .. چون ميدونم ديگه هيچ مسافری سراغ يه پيله خاکستری نمی ياد وقتيکه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار ميشوند بياد آرزوهای در خاک رفته .آه سوزان از دل بر ميکشم و غمهای کهن روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده ميکنم . بيدار ميشوند .افسرده و نااميد بدبختيهای گذشته را يکايک از نظر ميگذرانم و بر مجموعه غم انگيز اشکهايی که ريخته ام مينگرم .و دوباره چنانکه گويی وام سنگين اشکهايم را نپرداخته ام بيرون ميرود. زيرا حس ميکنم که در زندگی هيچ چيز را از دست نداده ام. خفته را به رنگ طلایی در می آورد. وا داشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد. خود روشن کرد .اما افسوس.دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت .با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد.
با ديدگان اشکبار ياد از عزيزانی ميکنم که ديری است اسير شب جاودان مرگ شده اند .
ياد از غم عشق های در خاک رفته و ياران فراموش شده ميکنم .رنجهای کهن دوباره در دلم
دست به گريه ميزنم .اما ای محبوب عزيز من اگر در اين ميان ياد تو کنم غم از دل يکسره
بارها سپيده درخشان بامدادی را ديده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران مينگريست
گاه با لبهای زرين خود بر چمن های سر سبز بوسه ميزد و گاه با جادوی آسمانی خويش آبهای
بارها نیز دیدم که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند .مهر درخشان را
خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر![]()
مامان میخواد که ما مراقب باشیم وزیاد نزدیک نشیم
به اون سگ های قشنگ غریبه ای که خدا بهمون داده
ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه
من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
یا مامان داره اشتباه می کنه،یا اگه نه،خدا.![]()
نیست . رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد
/اس%20ام%20اس%20های%20عاشقانه_files/na-joon-daram.jpg)
![]()
معشوق کیه ؟


![]()
زندگی
علت زندگی چیه ؟
چرا به دنیا اومدیم ؟
واسه فساد؟ بی معرفتی ؟
فکر نکنم این جوری باشه.
یعنی می تونیم این حرف ها رو بزنیم.
تمام بدبختی ها رو گردن خدا بندازیم مثلا بگیم:
خدا جون ممنون از این که به ما پا دادی واسه ی
مرسی از این که به ما چشم دادی
واسه گریه کردن.
آخه شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی
چی می شد آخه ای خدا اگه دست به ساختنش نمی زدی
شکرت ای خدا واسه دو دستی که به ما دادی
واسه دراز کردنشون به سوی هر مترسکی
مرسی از این دلی که تو سینمونه
میتونیم دل هر کس دیگه رو بازیچه قرار بدیم
آخه شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی
چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی ؟
چرا ما وقتی کم میاریم همه چیز رو گردن خدا میندازیم
آدم می تونه این جوری هم بگه
ولی بهتره دنبال علت ناراحتیمون باشیم
خیلی وقت ها دلم از این زندگی
میگیره.
خیلی از خودم حالم به هم می خوره از دنیا بدم میاد
به خودم می گم چرا خدا این دنیا رو به وجود آورده؟
واسه این که بنده هاش رو عذاب بده و اذیت کنه؟
بعدش که فکر می کنم می بینم همه مثل من نیستن .
من بدم .
همه که مثل من نیستن .
بعضی ها تو این دنیا به روش های مختلف دارن
با خدای خودشون و دنیا شون حال می کنن.
از این دنیا بهترین استفاده رو می برن .
ولی من بعضی وقتها اصلا دوست ندارم به دنیا
می اومدم .
به خودم می گم چی می شد خدا این کار رو نمی کرد.
ولی بعدش می گم فعلا تو این دنیا هستم و باید استفاده کنم.
کاریشم نمیشه کرد .
پس بهتره طوری زندگی کنیم که نه خودمون و نه
خدامون ناراحت نشه .
بتونیم جلوش سرمون رو بالا نگه داریم.
امیدوارم همین جور باشه.
بشینیم کمی فکر کنیم ببینیم واقعا این جوریه؟![]()
راهم را بستند.
وقتی خواستم ستایش کنم،
گفتند
خرافات است.
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند
دروغ است.
وقتی خواستم
گریستن، گفتند دروغ است.
وقتی خواستم خندیدن،
گفتند دیوانه است.
دنیا را نگه دارید،
میخواهم پیاده شوم
(دکتر علی شریعتی)![]()
توی بساطش همه چیز بود:
شیطان میخندید
انگار ذهنم را خواند.
تو زیرکی و مومن.
زیرکی و ایمان،
آدم را نجات میدهد.
تمام راه را دویدم.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم.
و همانجا بیاختیار به سجده افتادم
و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی
که پیدا شده بود ![]()
وين سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در ميکده عشـــــق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چـو آتش زدي اي عارف سالک
جهدي کن و سرحلقه رندان جهان باش
دلــــــدار که گفتا به توام دل نگران است
گو ميرسم اينک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
اي درج محبت به همــان مهر و نشان باش![]()
![]()
شرمندم اصلا حس اپ کردن نیست.
ممنون که سر می زنی
میدونی چیه ؟
فعلا دارم توی بحران به سر میبرم
یادته گفتم با اقا خرگوشه (نامرد) قهر کردم.........................
بعد اون ماجرا دوباره اشتی کردیم ولی نه مثل قبل........
فقط قرار شد یه بار دیگه برا اخرین بار همدیگرو ببینیم
روز پنج شنبه قرار گذاشتیم روز یکشنبه همدیگرو ببینیم
اما من بی خبر از اینکه جمعه جشن عقد اقا ست
یکشنبه صبح مثل همیشه که قرار داشتیم رفتم حمام .
میخواستم اخرین تصویر از من تو ذهنش قشنگترین و
اما.......................من چه خوش خیال بودم
ما ساعت 9 قرار داشتیم . قرار بود دوستش با ماشین بیاد دنبالم
رضا ساعت 9 اومد. منم سوار ماشین شدم
تو راه رضا گفت می خوام یه چیزی بگم فقط قول بده ناراحت
گفتم ناراحتی و غم تنها همدمای منه
رفتیم پارک
چندتا دوستای دیگش هم بودن.
گفتم مگه نمیریم پیشه خرگوشه
گفت چرا ولی میخوام قبلش یه چیزی بهت بگیم
میدونی چی گفتند :
.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.................
گفتن خرگوشه 2 روز پیش عقد کرده[تعجب][تعجب][تعجب][قلب
مثل دیوونه ها شده بودم
با این که دیگه مثل قبل دوسش نداشتم ولی داشتم میمردم
همشون دورم جمع شده بودن و میگفتن بی خیال
اخه همشون میدونستن عشق ما واقعی(حدا قل عشق من یکی
پاشدم از پیششون برم ..................یه دفعه خرگوشرو دیدم
شده بودیم مضحکه ی مردم تو پارک
اما واسم مهم نبو د
همه نگاهمون میکردن
شاید میگفتن ...............................؟!
دوید و دستمو گرفت و گفت : به خدا دوسش ندارم
مجبور شدم
مجبور شدم
اما دیگه نمی خواستم صداشو بشنوم
دستشو رها کردم و رفتم
نشست و بلند بلند گریه کرد و داد میزد :
به خدا فقط به خاطر ابروی با با مامانم مجبور شدم
به خدا دوسش ندارم
من مجبور شدم
.................................................!
با یه دل پر از نفرت ازش . با چشمای خیسم . نگاش کردم
دوید دستامو گرفت و گفت : هرچی تو بگی .
![]()
![]()
![]()

![]()
..................![]()
نمی خواستم دوباره دلش بشکنه..............![]()
![]()
![]()
نمیدونم دلشو زدم.........؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!![]()
من که فقط کارایی میکردم که اون دوست داشت
رضا پادرمیونی کرد
![]()
![]()



![]()
کاش می دانستی که تمام زندگی منی و بدون تو این زندگی برایم زیبا نیست
، با یاد تو زندگی می کنم و به عشق تو نفس می کشم عزیزم
کاش می دانستی چقدر برای من عزیزی
اگر می دانستی هیچگاه خنجر سرد در این دل عاشقم فرو نمی کردی
اگر می دانستی هیچگاه طاقت دیدن اشکهای مرا نداشتی عزیزم
باور کن این قلب عاشقم تنها به عشق تو می تپد و تنها یک نام
و آن هم نام مقدس تو در آن حک شده است
`·. (¯`·´¯).·´
`· .·´
, chon hargez nemitonam bi to hata baraye yek rooz zendegi konam
تاريکی را دوست دارم بخاطر تنهايی...
فکر کردن را دوست دارم بخاطر تو...
بخاطر قطرات اشکی
که ميدانم بر سر مزارم
خواهی ريخت
![]()
![]()
![]()

خون را دوســـــت دارم چون در رگ جریـان دارد
قــلب را دوست دارم چون جایگاه توســــــت
غـــــــم پـــــــــونه را آسمانی کنيم
رز عشـــــــــق را ارغوانی کنـــــيم
بخاطر عشق من به توست..................
در باغ نگاه ياس اميد تــــــــــــــويی
چون روح نسيم زود فهميد تـــــــــــويی
ای هست که باید
هم شعر شب و هم گل خورشید بزاید !
چشمان
تو دیوانه ترینند ، عزیزم !
« دیوانه چو دیوانه ببیند
خوشش آید ![]()
کسي چه مي دونه


![]()
![]()
الان فقط یک ساعت که از پیشش اومدم
....................دوست دارم.................
........................![]()
که می شد توی
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام 
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب
می دادن
و دوباره می خندیدن
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم
آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن 
به این فکر کردم که وقتی اون
از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم ,
یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ..
. من با داشتن
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی
که من و اون
دو نفری , دست توی دست
هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا
حتی از تصور
تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ...
اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر
رفت و آمد ...
ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره
... شبیه اون باشه
خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ...
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ...
ولی به نظر من اسم سپهر
یا امید یا سینا قشنگتر
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه 
:ادامه مطلب:![]()
![]()
دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و![]()
به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
٬ براي داشتنش داشتم.
حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .![]()
از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ...
هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . .
آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم ..
که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند
![]()
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد ![]()
از اين سال به سال ديگر آنها
زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي
هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش![]()
![]()
![]()
در موردش اشتباه فکر میکنن اونم کسی که
انتظار نداری(:: Løvely-Män ::.)
یه عشق پایدارو محکم تا ابد داشته باشی :
و چه جنسی![]()
میبوسمش
، محکم در اغوشش میگیرم و .
..........
به این معنی نیست که من هوس بازم
رفتن و گشتن یه پسر تو جامعه ی به
این خرابی زیاد
نمیدونم چه اتفاقی می افته ولی
سر در نمیارن و تلاش اقایون برای![]()
معشوقتو از نظر عاطفی سیراب کردی
ولی به جسمش ![]()
فقط به این دلیل پابرجان که :
به کس دیگه ای پناه بیارن ندارن
میرسونمش
دنیا خسته شد هنوز یکی
نمیگه و حاضر به خاطرش جونشو فدا کنه
دیگه طلای منو بدزدن
زنده باشم و در نظرش همه ![]()
میگیریم و با تمام احساسمون ![]()
........!
حالا برو از خودت خجالت بکش که چرا به این عشق به این قشنگی شک کردی![]()
![]()
کاش الان منم تو بغلت خوابیده بودم............................! 
کاش الان پیشم بودی......................................؟ 
![]()
را به سوی تو بگشايم. 
می خواهم از دلتنگی دلم بگويم دلی که اگر روزی
روح خواهد
فکر کرده ای چه ميشد
سرشار بود؟
ها يک دم از سرودن
می ايستاديم؟ چه ميشد
را از پنجره چشمان
پايان برسيم؟
لباس پرنده ها را می پوشيدم
ريختم و به ديدار تو می آمدم.
بپذير!! سلام مرا درون کاسه ای آب بينداز و کنار آينه بگذار)
خالی نبود؟
خانه ام می آمدی و
می کردی و عطر شب بوها
در کنارم باشی
در قفسی ميکنم و از سقف ايوان آويزان ميکنم.
همه جنگلها را توی
با هم زير باران قدم بزنيم و چتری از عشق 
ابری و بارانی بود
مرا بپذير: با همين دستهايی که هر روز و شب
![]()

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست!
تا زماني كه دستهاي گرمت
همراه دستاي خسته اي منه!
تا وقتي كه نگاهت تنها
پناهگاه و تكيه گاه نگاه
سرگردان منه!
تا زماني
كه تو همسفر جاده زندگي من
هستي!
تا وقتي كه شونه هاي تو امن
ترين جاي دنياست براي من!![]()
دیگه برگرد
دوریتو تحمل کنم
خواهش میکنم بگید چی کار کنم![]()

امیدم میمیرم
بیافته تا عزیزم برگرده
بودیم
فکر میکرد ما باهم زن و شوهریم![]()
با هم فاصله داشتیم
بعد از شام تازه میشستیم با هم کلی حرف میزدیم و همیشه بابا
نمیگذاره
ما بخوابیم![]()

![]()
پا شدی به کی
گفتی خرگوشم پا شو![]()
![]()
![]()
نخستين كلامي كه دل هاي ما را به بوي خوش آشنايي سپرد و
به مهماني عشق برد پر از مهر بودي
پر از نور بودم همه شوق بودي
همه شور بودم چه خوش لحظه هايي كه دزدانه از هم
نگاهي ربوديم و رازي نهفتيم به شرم خموشي نگفتيم و گفتيم
دو آواي تنهاي سر گشته بوديم رها در گذرگاه هستي
به سوي هم از دورها پرگشوديم چه خوش لحظه هايي كه هم را
چه خوش لحظه هايي كه در هم وزيديم چه خوش لحظه هايي ك
چو يك نغمه ي شاد با هم شكفتيم![]()
با ديدگان اشکبار ياد از عزيزانی ميکنم که ديری است اسير شب جاودان مرگ شده اند .
ياد از غم عشق های در خاک رفته و ياران فراموش شده ميکنم .رنجهای کهن دوباره در دلم
دست به گريه ميزنم .اما ای محبوب عزيز من اگر در اين ميان ياد تو کنم غم از دل يکسره
بارها سپيده درخشان بامدادی را ديده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران مينگريست
گاه با لبهای زرين خود بر چمن های سر سبز بوسه ميزد و گاه با جادوی آسمانی خويش آبهای
بارها نیز دیدم که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند .مهر درخشان را
خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
































































